تبليغاتX
هنر سینما - تحليلي بر فيلم «بهار، تابستان، پائیز، زمستان و بهار» ساخته کیم کی دوک

بهار، تابستان، پائیز، زمستان و بهار"ثابت می­کند که گاهی محلی ترین داستان، جهانی ترین داستان است و ساده ترین داستان، پیچیده ترین داستان است.

کیم کی دوک فیلمساز معروف کره ­ای در اثرش(بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار/2003) پا به ورطه تازه ای گذاشته است. دیگر از آن همه تصاویر خشن و تهوع­ آور و آن نماهای نزدیک از چهره کاراکترها خبری نیست ولی هرچه هست باز محور فیلم تازه­ اش انسان است با همان اعمال و رفتار و باطبع سرنوشت ­اش. در اثر جدید کیم کی دوک­ حرکات و سکنات انسان ها اثری چندین برابر از گذشته بر پیرامونشان بجای می­گذارند و دود ­اش نیز غلیظ تر به چشمان شخص فرو می­رود ولی هرچه هست نوک پیکان فکری کیم کی دوک­ اینبار دقیقا اصالت وجود را هدف قرار داده است. داستانی آرام و بدور از پیچیدگی با نگاه مدرنی که به زندگی دارد، با آن نماهای بلند که مخصوص سینمای مدرن است و نپرداختن و عدم وسواس زیاد به گره­ های فیلم­نامه باعث شده است که اکثر نقدها و یا بهتر است بگوییم تحلیل­ها با شرح و خلاصه ­ای از فیلم همراه باشد. من نیز بر همین منوال شرح مختصری بر هر یک از اپیزودهای فیلم می­نویسم.

فیلم از پنج اپیزود مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصل­ها پیش می­رود ولی نه دقیقا بصورت پشت سرهم. شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصل­ها نقطه گذاری شده است. هر فصل، قسمتی از زندگی یک راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر می­کشد. فاصله هر فصل با فصل بعدی حدودا پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در جلو چشمانمان جلوه نمایی می­کند.

بـــــهـــــار: درهای چوبی دروازه­ ای بسوی یک دریاچه کوچک در دل کوهستان باز می­شود. در میان این دریاچه صومعه ­ای کوچک و زیبا جای دارد که جایگاه یک راهب مسن و شاگرد خردسال اش است. شاگرد خردسال در همه امور زندگی تحت تعالیم و اخلاق و منش گرم و دوست داشتنی استاد است. از جمع کردن گیاهان دارویی گرفته تا راز و نیاز و احترام و عمل به آداب بودا. روزی شاگرد خردسال با قايق(تنها راه ارتباطی صومعه با دروازه چوبی و باطبع کوهستان) جهت جمع کردن گیاهان دارویی به سمت کوهستان می­رود. در مسیرش با یک ماهی، یک قورباغه و یک مار برخورد می کند و آنها را با شکنجه کردن(بستن نخ و متصل کردنشان به یک تکه سنگ) به حال خود رها می­کند و به صومعه باز می گردد. استاد که همیشه مخفیانه شاهد حرکات و سکنات شاگرد خردسالش است، شب­هنگام به پشت کودک که در خواب ناز است تکه سنگی می­بندد و صبح فردا که کودک با مشقت از خواب بر می­خیزد و علت همراهی سنگ را با خودش از استاد سوال می­کند جواب می­دهد: «مگر همین کار را با ماهی و قورباغه و مار انجام ندادی؟» پس برو و تا آنها(حیوانات) را از عذاب نرهاندی برنگرد و این نکته را بیاد داشته باش که «اگر یکی از آن حیوانات مرده باشد، عذاب و رنجی مستمر بصورت سنگی در قلب تو تا وقت مردن بجای خواهد ماند». کودک در بازگشت به کوهستان و پس از جستجو در مکان های قبلی با لاشه ماهی و مار روبرو می­شود و فقط می­تواند جان قورباغه را نجات دهد. ماهی را دفن می­کند و بر سر لاشه مار مانند ابری بهاری می­گرید. تصویر کات می­شود به جویباری پر خروش که از دل کوهسار جاری است.

تـــــابــســـــتـــــان: دوباره درهای دروازه چوبی باز می­شود. چشم پسر راهب جوانی که همان کودک فصل پیش است به مادر و دختری می­افتد. مادر برای درمان دخترش به سوی صومعه آمده اند. استاد راهب عقیده دارد که روح دختر در عذاب است و پس از آرامش روح دختر، جسمش نیر التیام پیدا خواهد کرد. فصل تابستان است و سمبل جوش و خروش و بیان و ابراز امیال درونی، همانطور که در آغاز این اپیزود چشم پسر راهب به جفت گیری مارها می­افتد. کم کم میل و محبتی در میان دختر بیمار و پسر راهب شکل می­گیرد و آندو دور از چشم استاد با قرارهای پر شور و مخفیانه­ ای که در کوهستان با همدیگر برقرار می­کنند و رابطه ­ای تقریبا ناگسستنی را شکل می­دهند. بر اثر یک بی احتیاطی، یکی از این قرارهای پنهانی دچار رسوایی می­شود. استاد که قبلا از رابطه آن­دو خبر داشت، اینبار این رویداد را با چشم سر مشاهده می­کند و به­ همین خاطر مجبور می­شود که بر طبق قوانین، پسر و دختر را تنبیه کند. استاد دختر را - که کم کم بهبودی روحی و جسمی ­اش را بدست آورده - به سوی خانه اش رهسپار می­کند و راهب جوان را در عشق و دوری دختر غرق می­کند. در یک بامداد، پسر از فرط بی­تابی صومعه را به قصد دختر ترک می­کند.

پــائـــــیـــــز: راهب بالغ(پسر راهب فصل پیش) که حالا سی ساله بنظر می­رسد پس از حدود پانزده سال به صومعه باز می­گردد ولی در هیبتی دیگر که نشان از آشفتگی درونی و روحی او دارد. در صحبت هایش با استاد راهب که اکنون استاد پیری شده است مشخص می­شود که راهب بالغ پس از رسیدن به محبوبه­اش و پس از مدتی زندگی، بخاطر خیانت دختر دست به قتل او زده است و اکنون نیز تحت تعقیب است. پسر از فرط عذاب وجدان و همینطور خشم درونی ­اش حالت نامتعادلی دارد و به هر نحو سعی در تنبیه خود دارد. استاد با روش او که همانا تنبیه های فیزیکی است مخالف است و او را به سوی آرامش درونی تشویق می­کند. استاد "سوترا" های بودایی را بر عرشه صومعه می­نویسد و از راهب بالغ می­خواهد که آنها را با همان چاقویی که دختر را به قتل رسانده حکاکی کند. دو مامور پلیس به سوی صومعه می­آیند و قصد دستگیری راهب بالغ را دارند. استاد از آنها تا پایان حکاکی سوتراها مهلت می­گیرد. راهب بالغ شب تا صبح به حکاکی مشغول است و در همین حین بخواب می­رود. دو مامور پلیس کار نیمه تمام راهب بالغ را تکمیل می­کنند و او را به همراه خود می­برند. استاد راهب در یک مراسم خودسوزی آیینی، تلی از هیزم را به روی قایق جمع می­کند در میان دریاچه و به میل خود به زندگی خود پایان می­دهد انگار که ماموریت ­اش در این جهان به پایان رسیده است. پس از سوختن قایق و باطبع سوختن استاد راهب، ماری از کنار قایق به سمت صومعه حرکت می­کند.

زمـــــســـــتـــان: فصل زمسان است و دریاچه کاملا یخ زده است. مرد نسبتا مسنی که همان راهب بالغ فصل گذشته است از پس دروازه چوبی پا به دریاچه یخ زده می گذارد و وارد صومعه می­شود. ماری که در فصل پیش از کنار قایق سوخته خودرا به صومعه رسانده بود در لباسهای استاد چمبره زده است و با ورود راهب بزرگسال به گوشه­ای می­خزد. راهب بزرگسال به ادامه زندگی در صومعه مشغول است تا اینکه زنی با چهره­ای پوشیده وارد صومعه می­شود. زن نقاب دار کودک نوزادی به همراه دارد و انگار برای مراسم آیینی دعا و توبه به پیشگاه بودا به آنجا آمده است. راهب بزرگسال هم مانند ما موفق به دیدن صورت او نمی­شود. در نیمه شبی زن، کودک خود را در صومعه می­گذارد و قصد ترک آنجا را دارد. در بازگشت زن به درون گودالی(گودالی که راهب بزرگسال جهت تهیه آب کنده است) در یخهای دریاچه می­افتد و جان می­دهد. راهب بزرگسال سنگ آسیاب نسبتا بزرگی را به کمر خود می­بندد و در سفری مشقت بار و پر زحمت خود را به بالای کوهستان می­رساند سنگ آسیاب را بر تخته سنگی استوار می­کند و مجسمه بودا را در همانجا رو به سمت دریاچه و صومعه نصب می­کند و مشغول دعا می­شود.

... و بـــهـــــار: درب چوبی صومعه باز به سوی دریاچه گشوده می­شود. استاد بزرگسال که اینک به پرورش شاگرد جدید اش مشغول است انگار می بایست این چرخه حیات و پرورش را ادامه دهد. نوزاد آن زن نقابدار که اینک در حدود سن و سال کودکی خود راهب است مشغول آزار و اذیت یک لاکپشت است....... آری انگار این چرخه ادامه دارد. مجسمه بودا همانطور که در فصل قبل روبه دریاچه نصب شده بود نظاره گر دریاچه و صومعه است.

«قسمت اول فیلم که فصل بهار است و بیست دقیقه بطول می­انجامد بخودی خود ارزش هزینه بلیط سینما را دارد و در میان همه این قسمتهای کوتاه پنج گانه، از همه تکان دهنده تر است و لطافت سینمایی نادری دارد.» 

انگار واقعا این فیلم به مذاق غربی ها خوش آمده است. حتی نقد های منفی کمی در باب این فیلم به چشم می خورد. فیلم سرشار است از نماد ها و اشیا و آداب و رسوم هایی که ممکن است حتی سر سوزنی از آن برای تماشاکر غربی آشنا نباشد. از گربه سفیدی که دم اش را در رنگ می­زنند و با آن اشعار سوترا های بودایی را بر عرشه صومعه می نویسند گرفته تا طرح ها و نقوشی که دیواره های قایق و دروازه چوبی با آن مزین شده است. از ماهی قرمز درون صومعه گرفته تا خروسی که راهب جوان آن را به دنبال خود به شهر می­برد. از درب و دروازه صومعه گرفته تا آن نمای عظیم بالای کوهستان. این مثال ها و چیزهای این قبیل همه و همه به غیر از نمادهای عام و جهانی، دارای معانی و مختصات خاصی هستند که یک سرش مستقیما به فرهنگ شرقی و خصوصا عرفان بودایی متصل می­شود. پس چرا تماشاگری که ممکن است با این کد ها و این قایم باشک ها آشنا نباشد، در آن گوشه از دنیا باز هم می­تواند از یک چنین فیلمی لذت ببرد؟. جواب مسئله در جهانی اندیشیدن است بدور از متعصب بودن و بدور از پافشاری بر فرهنگهای درست و یا غلط مان. جواب مسئله در فطری اندیشیدن است که زبان مشترک همه افراد دنیاست. در عرفان بودایی، انسان، حیوان و طبیعت سه رکن از یک مثلث هستند و طبعا شرح این روابط و این جایگاه جای چندان مناسبی در یک تحلیل سینمایی نیست. به همین خاطر تا آنجا که ممکن است از این ریزه کاری ها گذر می­کنم و آنقدری که لازم و موجز است به آن می­پردازم به طوری که لذت سینمایی اثر را فدای مباحث فلسفی فکری نکم.

پس از دیدن این فیلم و پس از فراز و نشیب ها و پس از شادی ها و غم هایش، آنچه داغش به سینه تماشاگر می­ماند و بیشتر در خاطره او بجای می­ماند همان نماهای پایانی از آخرین فصل فیلم است. نمایی که کودک خردسال آن زن، که اینک شاگرد جدید استاد بزرگسال شده مشغول آزار و اذیت یک لاک پشت است. کودک بی هیچ پیش زمینه فکری و بدور از تفکر مشغول همان
کاریست که نتیجه اش را به مدد سینما و به مدد فشرده کردن زمان، حدود شست سال اش را در این فیلم به سرعت برق دیدیم. در اولین برخورد دچار حس عبث و بیهوده ای از زندگی می­شویم گویی که سرنوشت انسان از قبل نسخه اش پیچیده شده است و این انسان های بخت برگشته مانند سوسک و کرم به دور خود در باغچه ای که از فرط کوته­ی فکرشان به یک جهان می­ماند گرفتارند. در اول این تحلیل عرض کردم که در این فیلم، پیکان فکری کیم کی دوک­ اصالت وجود را هدف قرار داده ولی این اصالت وجود چیست.


بار معنایی در این فیلم بیشتر بدوش تصویر است تا کلام چون ساختار نمایش این اثر چیزی جز سکوت و آرامش را نمی­پسنند. همانگونه که بر اثر تجربه های شخصی دریافته ایم که بیشتر جرقه ها و دانش اکتسابیمان که در لحظه بما القا می­شود، در مواقع آرامش و سکوت بر ما حادث شده، در اینجا نیز فیلمساز تا آنجا که توانسته تماشاگر را از نویز و اغتشاشات صوتی دور کرده و تمرکز بیننده را بر عوامل بصری طبیعی معطوف کرده است. این کم دیالوگی و این آرامش فیلم، راه را برای سفری درونی به دنیای تماشاگر آغاز می­کند. در این فیلم تصاویر اشیا خود مانند کتابی سخن می­گویند. آرامش و سکوت صومعه ایکه در میان دریاچه محصور شده نماد رحم و زهدانی است که مرکز آفرینش است پس دیگر این صومعه معلق در آب، معنی سکون و فساد نمی­دهد. لباس دختر بیمار که از جنس جین انتخاب شده و بعد به کتان سفید تغیر جنس می­دهد پاسخگو و رازگشای نوع زندگی و اجتماع دختر است. نمایش جفت گیری مارها نماد زایش و جوش وخروش طبیعت است. مجسمه بودا که در پایان هر فصل از بالای سخره ها به دریاچه خیره شده است، نشان از چرخش و سیکلی بینهایت را می­دهد. انگار که این صومعه و این دیر جایگاه استادها و شاگردان بسیاری بوده است. تصاویری که بر روی دروازه چوبی نقش بسته است از سمت بیرونی منقوش است به نشان دو اژدها ولی از سمت درون به نشان دو فرشته زینت شده است. در طی دیدن این فیلم، این کدهای تصویری در ناخودآگاه تماشاگر نفوظ می­کند و حاصل اش احساس و لذتی است که وصف ناشدنی است. چکیده داستان فیلم همان بود که در چند خط عرض شد ولی عمق داستان و تاثیر فیلم با همراه شدن اش تکمیل می­شود.

دروازه ورودی که از جنس چوب است بر سمت ورودی اش منقش است به تصویر دو اژدها که حکایت از مقدس بودن و مهم بودن مکان می­دهد ولی این دو درب چرا در آغاز هر فصل خود بخود بسوی افراد باز می­شود. انگار که استاد با قدرت ماورایی­ اش درب را برای ما بینندگان باز می­کند و به ما خوش آمد می­گوید. ما بینندگان نیز مانند افرادی که در این فیلم پا به این صومعه گذاشتند، هر یک به مثابه یک شاگرد خردسال می­مانیم. فقط می­ماند که میهمان(خواه تماشاگر سینما باشد و خواه شخصیت دختر بیمار فیلم) چقدر از این سفره گرم بهره ببرد.

سمت خروجی دروازه چوبی با تصاویری از دو فرشته زینت داده شده اند. تصاویری درست برخلاف تصاویر آن سمت در. این دو تصویر(اژدها و فرشته) در اصل تناقضی با یکدیگر ندارند و فقط آینه ای است از حال روحانی بازدید کنند صومعه. در بدو ورود، تصویر اژدها
نشان از باطن میهمانان می­دهد که هنوز چون پا به چرخه تربیت ننهاده اند باطنشان به این گونه است. و در هنگام خروج از دروازه، تصاویر فرشته نمادی از آینده و تکامل روحانی میهمانان می­دهد.

                 
در این فیلم همه افراد به نوعی خواسته یا ناخواسته پا به مکانی می­گذارند که منجرب به تغیری هرچند کوچک ولی اثر گذار در زندگیشان می­شود. از کودک خردسال گرفته تا دختر بیمار و حتی ماموران پلیس. کودک خردسال اول فیلم در می­یابد که تغیراتی  جزئی در این عالم ماده می­تواند منجر به تغیراتی کلی در عوالم بالاتر شود، و آگاهی از این تغیرات کلی منوط به اعتقاد داشتن به حقیقت است. دختر بیمار درمیابد که که علت بیماریش نا متمرکز بودن عواطفش است بر روی یک انسان و چون مدتی را با راهب جوان می­گذراند می­تواند بهبودی­اش را بدست بیاورد و چون دوباره به محیط شهری با آن مناسبات مخصوص به خودش بر­می­گردد دچار مشکل اساسی که همان کشته شدنش توسط راهب جوان است می­شود. دو مامور پلیس درمیابند که ندامت باطنی یک مجرم دلیل بر پاک شدن و تبرئه شدن یک مجرم است نه در بند کردن اش. و راهب خردسال که پس از سالها دوباره به صومعه بازمی گردد و در هیبت یک راهب کامل بر تخت می­نشیند، حال علت مخالفت استاد پیر را در شکنجه کردن خود در می­یابد. او در می­یابد که همانطور که انسان بر خود نقص و ضایعه ای را وارد می­کند(چه روحی و چه جسمی)، فقط خود اوست که می­تواند بخود کمک کند و خود را از این نقص رهایی دهد. او با بستن سنگ آسیاب به کمر خود و
حمل آن به بالای کوهستان، این سیکل و این چرخش تکاملی را که در طی عمرش گذرانده است به تکمیل می­رساند و آنجاست که در آرامش می­تواند مانند استاد پیر خودش بر مسند استادی بنشیند و دستگیر کودک و شاگرد محتاج دیگری باشد.

در جایی استاد پیر به راهب جوان می­گوید، این سوتراهای بودایی را بر روی عرشه این صومعه کنده کاری کن تا با کندن هر حرف از آن، ذره ای از خشم و غضبت و گناهت کاسته شود. متن سوترای از این قرار است: 

«شاید بتوانی به راحتی انسانی را بکشی ولی بدان که به آسانی کشته نمی­شوی»

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:26 توسط محمد خلیلی نژاد| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.artfilm.Blogfa.com